
کودک و نوجوان>فرهنگی - اجتماعی - داستان > فریبا خانی:تا میآمدم دوچرخه را در گوشهای از پارکینگ خانه بگذارم، سر و کلهی علیآقا پیدا میشد با آن لباس سفید بلندش و جلیقهی سرمهایاش، با آن کلاه عرقچین که همیشه در گرما و سرما روی سرش بود. ميگفت: «پسرجان آن گوشه نه! آن گوشه جاي ماشين آقاي رحيمي است، حساس است ناراحت ميشود.» ميبردم گوشهاي ديگر، ميگفت:...
ادامه مطلب