کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - داستان > محمدعلی دهقانی:
درویشعلی پیرمردی پارسا بود. کلبهای نزدیک دریا داشت که آن را با دست خودش ساخته بود. او خیلی ساده بود و با قناعت زندگی میxadکرد. از مال و ثروت دنیا چیزی برای خودش نمیخواست.
هرچه هم که بهدستش میxadرسيد، به دیگران میxadبخشید. کسی درست نمیدانست او کیست و از کجا آمده؛ امّا خیلی از آدمهای لب دریا یک چیز را میدیدند: پیرمرد هر روز به ساحل دریا میxadرفت و با بچهxadها بازی میکرد.
او با شنxadهای نرم ساحل برای بچهxadها خانه، پُل، کشتی، جنگل و چیزهای قشنگ دیگر میxadساخت و با این کار آنxadها را سرگرم میxadکرد. بچهها هم درویشعلی را دوست داشتند و از تماشای ساختهxadهای شنی زیبای او لذت میxadبردند.
روزی از روزها، همسر پادشاه کشور با کالسکهxadی مخصوص سلطنتی برای گردش به ساحل رفت. او میxadخواست در ساحل دریا قدم بزند و از هوای لطیف و پاک آن استفاده کند.
یکی از خدمتکارها با احترام درِ کالسکه را باز کرد و ملکه پیاده شد و قدم به ساحل گذاشت. محافظان جلو دویدند تا مردم را از آنجا کنار بزنند و ساحل را خلوت کنند، اما ملکه با تکاندادن دست آنxadها را سر جای خودشان برگرداند.
پیرمرد و بچهxadها مشغول کار بودند. ملکه با ندیمهاش آرامآرام به پیرمرد نزدیک شد. در این موقع، پیرمرد با شنxadهای ساحلی یک قصر بزرگ و زیبا درست کرده بود.
ملکه با چشمxadهایی پر از تعجب و تحسین به قصر نگاه کرد و از آن خوشش آمد. لبخندی زد و گفت: «پدرجان، خسته نباشی! چه قصر زیبایی!» بعد به قصرِ شنی اشاره کرد و گفت: «آیا حاضری آن را به من بفروشی؟»
درویشعلی سرش را بلند کرد و برای چند لحظه در چشمxadهای زن خیره شد. اول فکر کرد ملکه دارد با او شوخی میکند. اما چهره و نگاه زن جدی بود و نشان میxadداد که منتظر جواب است. درویش سری تکان داد و گفت: «بله بانو! اگر بخواهید، میxadفروشم!»
ملکه با خوشحالی گفت: «سپاسگزارم. به چند میxadفروشی؟» پیرمرد گفت: «پنجاه سکهxadی طلا.» ملکه با رضایت سرش را تکان داد و گفت: «قبول میکنم!» سپس صندوقچهxadی مخملی قشنگی را که در دست ندیمهxadاش بود گرفت و درِ آن را باز کرد و پنجاه سکهی طلا در کیسهxadی کوچکی ریخت و به دست پیرمرد داد. درویش کیسه را گرفت و لبخند زد و گفت: «بفرمایید، این قصر، مال شما!»
ملکه جلو رفت و قصر شنی را به همراهان خود نشان داد و با صدای بلند گفت: «حالا این قصر مالِ من است. اما چون نمیxadتوانم آن را با خودم ببرم، از این بچهxadها خواهش میxadکنم مواظب قصر من باشند و از آن خوب نگهداری کنند!»
بعد از رفتن ملکه، بچهxadها با شادمانی به دور قصر میچرخیدند و شعر میخواندند و پایکوبی میکردند. آخر بانوی اول کشور قصر خودش را به آنxadها سپرده بود!
وقتی که خورشید خودش را در انتهاي دریا غرق کرد و هوا تاریک شد، درویشعلی همهxadی بچهxadها را جمع کرد و به هر کدام از آنxadها یک سکه داد و آنxadها را به خانههایشان فرستاد. حتی یک سکه هم برای خودش نگه نداشت!
***
نیمهشب، یک موج بلند از وسط دریا به ساحل آمد و قصر شنی ملکه را برداشت و با خودش برد. اما در همانوقت، جایی دورتر، اتفاق عجیبی افتاد: ملکه در خواب دید که در باغ بسیار بزرگ و سبز و زیبایی گردش میxadکند.
قدم بهقدم حوضچهxadها و برکهxadهای آب زلال با فوارهxadها و ماهیxadهای رنگارنگ به چشم میxadخورد. در وسط باغ، قصری بسیار زیبا و باشکوه خودنمایی میکرد که از جواهرات زیبا و درخشان و انواع سنگxadهای قیمتی ساخته شده بود.
برجها و ستونxadهای بلند قصر سر به آسمان کشیده بود و زیبایی و عظمت آنxad چشمxadها را خیره میxadکرد. صدبار از قصر خود ملکه بزرگتر و زیباتر بود. در کنار درهای بیشمار قصر، دخترانی جوان و زیبا با لباسهای رنگارنگ ایستاده بودند و لبخندزنان به ملکه خوشآمد میگفتند و از او دعوت میxadکردند كه به قصر خودش وارد شود!
با دیدن این همهچیز خوب، ملکه فهمید که در باغ بهشت است و آن قصر پاداش کار خوبی است که او آن روز انجام داده...
***
صبح روز بعد، ملکه از شیرینی خوابی که دیده بود به اندازهxadای خوشحال بود که زود پیش همسرش رفت و این خواب عجیب و زیبا را برای او تعریف کرد.
پادشاه تعجب کرد و به فکر فرو رفت. بعد با خودش گفت: «راستی برای چنین کار ساده و کوچکی چنان پاداش بزرگی به آدم میxadدهند؟ پس چرا من این پاداش را نگیرم؟!»
همان روز، پادشاه عدهاxadی از درباریان را به صف کرد و کالسکهxadی مخصوص سلطنتی را به راه انداخت و به سمت ساحل رفت؛ پیرمرد پارسا را مشغول کار دید. بچهxadها به دور پیرمرد میچرخیدند و با شور و شوقي کودکانه به او کمک میxadکردند.
از قضا آن روز هم پیرمرد قصر بسیار بزرگ و زیبایی ساخته بود. چون قصر دیروزی را آب برده بود، بچهxadها با خواهش و اصرار از او خواسته بودند یک قصر نو بسازد.
حالا ديگر پیرمرد کار ساختن قصر را تمام کرده بود و داشت برای ورودي آن یک دروازهxadی قشنگ درست میxadکرد. در دو طرفِ دروازه هم دو درخت سَرو نشانده بود.
کار پیرمرد كه تمام شد، پادشاه جلو رفت و سلام کرد و گفت: «پدرجان، خدا قوت! چه خانهxadی قشنگی ساختهxadای! حاضری آن را به من بفروشی؟»
درویش سرش را بلند کرد و به چهرهی پادشاه خیره شد و گفت: «بله سرورم! اگر بخواهید، آن را به شما میفروشم. به شرط این که قیمت آن را بپردازید!»
پادشاه با خوشحالی گفت: «البته که میxadپردازم! حالا بگو قیمت آن چهقدر است!» درویش لحظهxadای فکر کرد، دستی به ریشxad سفید و بلندش کشید و آرام گفت: «پنجاههزار سکهxadی طلا! البته قابل شما را هم ندارد!»
پادشاه با شنیدن این حرف پیرمرد حیرت کرد. با اخم و ناراحتی گفت: «چه گفتی؟پنجاه هزار سکه؟!... چه خبر است؟ مگر عقلت را از دست دادهxadای؟... خیال میxadکنی یک قصر شنی چهقدر میارزد؟!... تو دیروز مثل همین قصر را به همسرم تنها به پنجاه سکهxadی طلا فروختی. حالا از من هزاربرابر پول میخواهی؟!»
پیرمرد از جا بلند شد، در مقابل پادشاه تعظیم کرد و با لبخند گفت:
«شما درست میxadگویید سرورم! اما من از شما بهای زیادی نخواستهxadام. چون همسر شما قصر مرا ندیده بود و از ارزش واقعی آن خبر نداشت.اما شما آن را دیدهxadاید و از ارزش واقعیاش خبر دارید! خوب میxadدانید که با این پول یک قصر شنی نمیxadخرید، بلکه چیزی را میxadخرید که اگر تمام ثروتxadهای دنیا را هم برایش بدهید، کم است!»
پاسخ عجیب پیرمرد نشان میxadداد که او مردی حکیم و پارساست و از رازهایی خبر دارد که آدمهای معمولی چیزی دربارهxadی آنxadها نمیدانند. پادشاه در جواب پیرمرد گفت: «پدرجان! من حاضرم پنجاههزار سکهxadی طلا به تو بدهم، اما در مقابل از تو خواهشی دارم.» پیرمرد پرسید: «چه خواهشی؟»
پادشاه گفت: «میxadخواهم به قصر من بیایی و مشاور مخصوص من باشی! تو انسانی دنیادیده و باتجربه هستی و دوست دارم در کارهای ادارهxadی کشور از رأی و نظر تو استفاده کنم.»
پیرمرد فکری کرد و گفت: «ای پادشاه! از آمدن به قصر عذر میxadخواهم. من مرد خدا هستم و با قصر و قصرنشینی کاری ندارم! اما به شما قول میxadدهم که عقل و تجربهxadی ناچیز خودم را در اختیار شما قرار بدهم و هروقت با من کاری داشتید، همینxadجا در خدمت شما باشم. کلبهxadی چوبی کوچکی دارم که همینxadجا نزدیک ساحل است. هر وقت بخواهید، راحت میxadتوانید همین دور و بر مرا پیدا کنید!»
پادشاه قبول کرد و همانجا لقب مشاور مخصوص خودش را به درویش داد. صبح روز بعد، نمایندهxadی خزانهxadی سلطنتی با یکبار بزرگ از سکهxadهای طلا در ساحل دریا به دیدار پیرمرد پارسا رفت.
پیرمرد تمام آن پنجاههزار سکه را میان مردم فقیر و نیازمند تقسيم کرد. با این کارِ او تا سالxadهای سال، در آن دیار کسی به رنج فقر و تنگدستی گرفتار نشد؛ و این قصّه تا امروز برای ما به یادگار ماند.
* اين داستان ، بازنويسي يكي از افسانههاي قديمي است.

تصويرگري: الهام درويش
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان