خرید بک لینک
کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - شعر طنز > سعیده موسویزاده:
ته کیفی لوازمالتحریر

شده بودند بیخودی درگیر

گرم بحث و بگو مگو بودند

همگی عقده در گلو بودند

از ته کیف، حضرت خودکار

گفت :«بنده دو هفتهام بیکار

ننوشتم چرا الفبایی

رد پایم نمانده بر جایی

جوهرم ذرهای نخورده تکان

خشک شد در دهان بنده زبان!»

از کنارش بلند گفت مداد:

«چه بگویم ازین بشر ای داد

او که در بچگی سواد نداشت

کلهاش گنده بود و باد نداشت

میتراشید هی مدادش را

ثبت میکرد هی سوادش را

عاشق خواندن و نوشتن بود

سر و کارش همیشه با من بود

قد کشیده است و نوجوان شده است

عاشق گیمهای فان شده است

نه کتاب و نه درس میخواند

جز نت و تبلتش چه میداند؟»

پاککن گفت: «ای مداد عزیز!

جای من بود روی صفحهی میز

پاک میکردم اشتباهت را

رد پای کج و سیاهت را

از همه من عزیزتر بودم

گرچه یک خرده ریزتر بودم.»

یکهو آمد جناب تبلتخان

با عرقگیر و پوشش تنبان

داخل کیف شد به آسانی

گفت: «هی هی، ببین چه توفانی

بر و بچ این بگو مگو کافیست

وقت بازی و خوردن تافیست

بروید استراحتی بکنید

جان ما خواب راحتی بکنید

من خودم یک تنه بهجای شما

میکنم کل کارهای شما

از ریاضی و شیمی و فیزیک

تا چت و گیم و فان به چند کلیک

مینویسم بدون جوهر و مغز

صد هزاران کتاب جالب و نغز

کاغذ و غیره زود جمع کنید

کلهام کرده دود جمع کنید!»

در جوابش مداد چیزی گفت

نکتهی سوزدار ریزی گفت

گفت: «تبلت تو قلدری؟ باشد

اهل دعوا و کرکری؟باشد

مثل ما هم خود تو ابزاری

ولی آیا سواد هم داری؟

گیم و سرگرمیات که کار نشد

باعث کسب اعتبار نشد

برو به بچهها سواد بده

چیزهایی مفید یاد بده

بیش از اینها اِهِم اُهُم نکنی

شارژرت را بپا که گم نکنی!»

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 16:36

صفحه بندی