ارتباطات > تصویری - همشهری آنلاین:
به تو محتاجم از طلوع تا غروب تا بیایی و بیدارم کنی که بروی و باز امید در دلم بماند که صبح میآیی. با سبدی پر از پرتقال و نارنج.

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ

نور هم میآید و رنگ
تو مثل یک رمان بلندی برای بودن در کنارم در هر چهار فصل سال. هر صبح که میایی پر از داستانکی. من کدام را بردارم؟ یکی را بر میدارم.
- اینکه سفید است!
و تو میگویی سفید گذاشتمش تا تو داستان خودت را بنویسی، بنویس، من برمیگردم و میخوانم مث هر شب که میآیم به وقتی که تو خسته از نوشتن چشم فرو بستهای.
تو که میآیی هوای تازه هم میآید؛ نور هم میآید و رنگ و زبانم دیگر گس نمیماند، طعم عسل میگیرد.
تو که میآیی همه گیاهان قد میکشند؛ بیقرار نور میشوند. آبها را صدا میزنند و پرندهها را.
تو که میآیی چقدر شالیزار میشود دلم؛ پر از دانههای سپید؛ بیا پر برکت من؛ بیا تا به پایت برنج بپاشم.
تو که میآیی عمرم؛ سالها و روزها تکان میخورند، کمی جابجا میشوند کنار هم، تو که میآیی زندگی باید دوباره نویسی شود.
تو که میآیی؛ من بیاختیار میگویم به تو محتاجم از طلوع تا غروب.