همان طوری که ترافیک خیابان را به هم زده بودم، از وسط شلوغی ماشین ها عبور کردم. پل هوایی بالای سرم بود، اما انگار چشم هایم توی سرم نبودند. نمی دیدم دارم چه کار می کنم. فقط می رفتم. فقط فرار می کردم.
به خانه که رسیدم، کفش هایم را از پاهای ورم کرده ام کندم و جوراب هایم را هم درآوردم که بوی گند می دادند. جوراب ها را شستم، اما به نظرم رسید باید به پاهایم هم صابون بزنم. وقتی از حمام بیرون آمدم دوباره همان فکرهای گندیده ام را ادامه دادم. دلم می خواست کله ام را هم مثل کفش هایم از مغزم جدا کنم تا بتوانم فکرهای سیاهم را هم صابون بزنم. اگر می توانستم شاید الآن برای خودم روشنفکری بودم. کسی که می توانست همه ی دنیا را با فکرهای شفافش تغییر بدهد.
خسته و کوفته نشستم روی یکی از مبل های منبت کاری شده ای که سال هاست اسفنج هایش له شده اند. اگرچه از هیکل افتاده اند، اما قیافه ی تک تکشان را دوست دارم. قیافه شان من را یاد آن فیلم های قدیمی می اندازد که با دیدنشان از جلد خودم در می آیم و می روم توی نقش یکی از همان فیلم ها.
اما امروز با همیشه فرق کرده ام. روی یکی از همان مبل های قدیمی نشسته ام، اما کاملاً خودم هستم. نمی خواهم برای کسی قیافه بگیرم. فقط دلم می خواهد کوسن مبل را زیر سرم بگذارم و بخوابم. امروز خیلی خسته شده ام. اندازه ی همه ی حرف هایی که با کسی نتوانستم بگویم. اندازه ی همه ی خنده هایی که حسرتم شدند. شاید هم همه ی بغض هایی که بی رحمانه قورتشان دادم تا فقط بتوانم خودم را به خانه برسانم.
دم اذان مغرب همان طوری که از جلد خودم در نیامده بودم روی مبل بزرگ خانه خوابم برد. می گویند دم اذان اگر بخوابی سنگین می شوی. برای همین به سنگینی بی نهایتی که قبلاً داشتم، کمی هم کرختی خواب دم غروب اضافه شد تا حسابی حالم جا بیاید. من که حس می کنم بعد از خواب های بی رؤیا هیچ چیز زندگی از جایش تکان نمی خورد. کابوس ها هر حرکتی را متوقف می کنند مگر جای عقربه های ساعت را که هرگز از حرکتشان باز نمی ایستند.
یک استکان چای زعفران برای خودم ریخته ام. ریخته ام که با دو تکه نبات و کمی گل محمدی آرام بگیرم. چای زعفرانم را که هم می زنم، یک لحظه عطر گل محمدی را نفس می کشم. بعد از جایم بلند می شوم تا دفتر خاطرات روزانه ام را بیاورم. خودکار آبی ام تمام شده. آن را توی سطل زباله می اندازم و با خودکار سیاه در صفحه ی خاطرات امروز می نویسم: «امروز اصلاً شبیه امروز نبود. یا در فکر گذشته بودم یا مشغول ترسیدن از آینده. انگار روزهایی که ظرف زمان از دست آدم می افتد، مال تقویم های ما نیستند. نمی دانم خاطره ی امروز را در کدام صفحه باید نوشت. شاید در صفحه ای که هیچ وقت نیست. در صفحه ای که نمی خواهد باشد.»
همشهری...
ما را در سایت همشهری دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
بازدید: 277
تاريخ: پنجشنبه
2 اسفند
1397 ساعت: 4:39